ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

ایلیا و ویانا

خرید میز و صندلی

ما متوجه شدیم بچه ها سر نشستن روی صندلی کوچک میزآرایش ویانا باهم دعوا میکنند یعنی دوست دارند صندلی را جلوی تلویزیون بگذارند و روی آن بشینند تصمیم گرفتیم برایشان یک میز و دو صندلی بگیریم تا بچه ها به عنوان میز و صندلی برای هر کاری که دارند ازش استفاده کنند وقتی برای خرید رفتیم یا میزها بزرگ بود یا صندلیها یا روی هر میز یک صندلی بود خلاصه با همفکری همدیگر تصمیم گرفتیم اون میز و صندلی که میز تحریر به حساب می آمد و سایزش از همه کوچکتر بود را بخریم و برای اینکه دعوا نکنند برای هر دو آنها یک شکل و یک رنگ خریدیم و خوب شد که این کار را کردیم چون به محض اینکه در خانه در یکی ار آنها را باز کردیم ویانا سریع گفت میز و صندلی منِ...
28 دی 1390

پازل حروف انگلیسی

ما چند وقتی است که برای بچه ها پازل حروف انگلیسی را خریده ایم من هر وقت که وقت می شد توسط این پازل این حروف را با ویانا و ایلیا کار میکردم الان هم ویانا و هم ایلیا می توانند هم حروفها را تلفظ کنند و هم در جای درستشان در پازل قرار دهند مخصوصا ویانا تا یک حروف را در دستش می گیرد بدون فکر سر جایش میگذارد ایلیا خان هم یه وقتهایی زیر آبی میرود یه وقتهایی هم بازی گوشی میکند ولی در هر صورت هر دو کاملا یاد گرفته اند      ...
25 دی 1390

بیدار شدن ایلیا در نصف شب

ایلیا خان الان حدود دو هفته است که شبها خیلی بد می خوابد یعنی حدود ٣ صبح از خواب بلند میشه و دیگه نمیخوابه و سرحال انگار که ساعت ٩ صبح است و دلش میخواد حرف بزنه بازی کنه با دکتر شان مشورت کردم گفتند ممکن اتاق گرم باشه ممکن گرسنه شده باشه ولی نه اتاقش گرم بود و نه وقتی کاملا سیرش میکردم میخوابید خلاصه خانم دکتر گفتند بهش شبها یک قاشق چای خوری شربت هیدروکسی زین بده تا خوابش تنظیم بشه و الان حدود ٣ روز است که میخوره ولی بازهم هیچ تغییری نکرده و شبها باز هم بیدار میشه و نمیذاره ما هم بخوابیم ایلیا خان دیگه
25 دی 1390

پسر 23 ماهه

سلام پسر خوشگلم از دیروز 5/10/90 شما 23 ماهه شده ای دقیقا یک ماه دیگه شما یک پسر 24 ماهه یعنی 2 ساله میشوی گل من همه میگن چه زود گذشت ولی برای من لحظه به لحظه میگذشت لحظات همراه با سختی ولی شیرین و چه لذتی از این بالاتر که بزرگ شدن شما و خواهرت را من لحظه به لحظه هر چقدر هم سخت احساس کنم توی این لحظات بابا وحید و مامانی هم شریک هستند مخصوصا مامانی که از صبح تا ساعت ٣ بعدازظهر را که من سرکار هستم زحمت نگهداری و رسیدگی به شماها را تنهایی بدوش می کشد دیگه با جملات بازی میکنی و فقط دوست داری مثل آدم بزرگها با ما حرف بزنی و در صحبتهای بزرگترها شرکت کنی دوست داری شبها تو آشغالها را به سرایدار بدی تا ببره ...
6 دی 1390

کلمات در 22 ماهگی

پسر 22 ماهه مامان میگه: ( از ٥ آذر ٩٠ تا ٥ دی ٩٠ ) خوب - باشه - بدو - بیا - صبا - اومد - شورت - بله - غذا بلوز - گوشی - بادوم - نکن - کجا - آیسا - مادر - آقاجون بخور - قطع - اذان - چایی - زنجیر - گناه - بِخون - آره - پنج باقری - هاپیچی - جلو - ماه - عمو - شام - جمعه  - زمین کارت - زردالو - هلو - گیلاس - کادو - مرسی - چاقو - بغل بای بای - موتور - صبح - بُرد - حاج آقا - شانه - دماغ -بینی دنده - بده - شکلات - طبل - باسَن - قوطی - ماشاالله عباس آقا - هورا - گوجه - ژله - شیرکاکائو جملات کوتاه : بابا کجایی - دایی اومدی -کادو من الو سلام احوال شما - سلامتی ب...
5 دی 1390

فوت شدن مادربزرگ بابا وحید

سلام پسرم هفته پیش شنبه بعدازظهر بود که مادربزرگ بابا یعنی مادر پدر بابا وحید به رحمت خدا رفت و فردای آنروز ایشان را به خاک سپردند شما و داداش را هم من همراه خودمان برده بودم ولی سعی کردم شما داخل ماشین باشید و از نزدیک شاهد تشییع جنازه نباشید مامانی خیلی به من گفت که شماها را با خودم نبرم چون هم به خودم سخت می گذشت و هم شماها اذیت می شدید ولی من چون نگران بودم کی برمیگردیم شماها را با خودم بردم شاید سخت بود ولی خیالم راحت تر بود خلاصه در اینجا من از طرف شما دوقلوها این مصیبت را به پدر و پدربزرگتان تسلیت می گویم من به خود شماها هم که اولین غم بعد از تولدتان است تسلیت می گویم عزیرهای من مادربزرگها و پدربزرگها نعمت های...
3 دی 1390

شب یلدای 90

 یلداتون مبارک من ایلیا و خواهرم ویانا این شب یلدا را که  طولانی ترین شب سال است به همه شما نی نی وبلاگی ها تبریک می گوییم لطفا به کد من که  178 و خواهرم که 177 است رای بدهید      خواهرم با کد 177 و خودم با کد 178 پیشاپیش تولد نی نی وبلاگ هم مبارک باشه    لطفا کد 177 و 178 را در SMSتان فراموش نکنید ...
30 آذر 1390

ماموریت رفتن بابا وحید

چند روز پیش بابا وحید ماموریت ٣ روزه داشت به همراه همکاران به شیراز برود که بعد از تولد بچه ها اولین بار بود که به ماموریت میرفت به خاطر همین هم برای خودش و هم برای من و بچه ها خیلی سخت بود که ٣ شب کنار هم نباشیم البته بابا وحید قبلا خیلی ماموریت میرفت حتی موقعی که من باردار بودم یکبار اوایل بارداریم و یکبار اواخر بارداریم ماموریت ١٠ روزه به کره داشت خیلی هم آنموقع ها شرایط سختی بود که حتی برای ده روز هم وحید کنارم نبود و من پیش مامانم اینها بودم و آنها با اینکه من کلا همه بارداریم آنجا بودم ولی در آن روزها خیلی بیشتر از من نگهداری و مراقبت میکردند و همه بداخلاقی های من را تحمل می کردند خلاصه صبح روزی که وحید میرفت ب...
26 آذر 1390