ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

ایلیا و ویانا

کربلا رفتن مامانی و بابایی و مامان بزرگ مامان دوقلوها

ایلیا و ویانا وقتی به همراه ما به فرودگاه آمدند برای اولین بار در سنی که متوجه میشدند معنی بدرقه کردن را فهمیدند و دلشان میخواست همراه مامانی و بابایشان سوار هواپیما شوند موقع برگشتن آنها هم آنقدر دلشان تنگ شده بود همش میگفتند ما میخواهیم بریم فرودگاه و وقتی از دور مامانی و بابایی و مامان بزرگ بهاره (یعنی باهره) را دیدند از بغل ما دویدند پایین تا بپرند بغل آنها که ویانا انقدر تند میدوید به زمین خورد و ایلیا با گریه بابایش را صدا میزد و بعد هم که به خانه رسیدیم کلی سوغاتی گرفتند و خوشحال شدند ...
23 مهر 1391

تغییر دادن مهد کودک دوقلوها

دوقلوها از اول مهرماه وارد مهد کودک پارسی واقع در خیابان پاسداران شدند در واقع چون از اول مهرماه هوا زودتر تاریک می شود و رفت و آمد سخت تر می شود و از آنطرف هم مامانی و بابایی بچه ها به مدت یک هفته به کربلا میرفتند و من با خودم فکر کردم الان که مامانی بچه ها نیست تا من خودم را از شرق به غرب برسانم چه کسی دنبال بچه ها می رود به همین خاطر من و بابای ایلیا و ویانا تصمیم گرفتیم دوقلوها را به مهد کودکی نزدیک به شرکتمان بیاوریم خدا را شکر با کمک یکی از همکارانمان به نام خانم علیزاده و معرفی به مهد کودک پارسی خیالمان از بابت جابجایی بچه ها راحت شد دوقلوها هم حیاط پر از وسایل بازی آنجا را دیدند و ...
23 مهر 1391

تصادف کردن مامان و بابا

ویانا و ایلیای کوچولوی مامان ،من و بابا هفته پیش شب عید فطر موقع برگشتن از سر کار وقتی وارد کوچه قبلی شرکت شدیم ناگهان به یک ماشین خوردیم و یکدفعه ماشینمان چپ شد ، من خودم پشت فرمان بودم و خیلی ترسیده بودم و با فریاد بابا وحید که نترس هر دو سالم هستیم به خودم آمدم در واقع داستان این طوری شروع شد که وقتی وارد کوچه شدیم همان لحظه عینک بابا افتاد زیر پدال گاز ما هر دو کمی نیم خیز شدیم که یکدفعه خوردیم به ماشینی که در کنار سمت چپ کوچه پارک بود و ماشین از آنطرف هم به یکدرخت چسبیده بود با مقاومت ماشین پراید توسط درخت نمی دونم چی شد که ما از چرخ جلوی پراید بالا رفتیم و به پراید جلویی خوردیم و یکدفعه چپ شدیم خلاصه مردم ...
21 شهريور 1391

ایلیا از 29 ماهگی تا 32 ماهگی

مامان خودم قایم کنم نیستش دیگه وقتی تو ماشین میشینه جای باباش دلش میخواد رانندگی کنه و میگه : کجا بریم ،بریم پارک باشه، کمربندمُ ببندم ماشین روشن کنم وقتی عصبانی میشه میگه : دوغگو یعنی دروغگو - زِرَنگو - برو گُم شو دوست ندارم - بیشور یعنی بی شعور - پِدَسوخته یعنی پدر سوخته   بِتُچه - شومبول - کفاثت یعنی کثافت - بی تَبیت یعنی بی تربیت ویانا سشوارتُ برداشتم دلم درد میکنه حالم بدِ - شیر گاو گُنده دارم منو دعوا نکن باهات دیگه دوست نیستم ویانا باهام دوستی آره منو دوست داری باشه منم دوستت دارم عاشقتم حالا ماژیک بهم میدی عزیزم کجایی بیا پپیشم همراه با لوس کردن خودش ویانا گفتم بیا همراه با جی...
21 شهريور 1391

آبله مرغان گرفتن ایلیا

امروز از مهد کودک با من تماس گرفتند و گفتند بیایید و ایلیا را ببرید وقتی پرسیدم چرا گفتند بیایید به شما میگویم دلم دگرگون شد پرسیدم چی شده گفتند نگران نشو آبله مرغان گرفته ، گفتم زودتر می گفتید دلم ریخت، خلاصه تا از محل کارم پاسداران به بچه ها برسم مامانم زودتر رفت و بچه ها را به خانه برد چون از مهد هم زودتر به مامانی بچه ها زنگ زده بودند اینطور که معلوم است دفعه پیش برای هم ایلیا و هم ویانا آبله مرغان نبوده است متاسفانه من با مسئولیتی که در پروژه جدید شرکتمان گرفته بودم و این روز ها جلسات اولیه پروزه بود نمی توانستم مرخصی بگیرم و زحمت نگهداری ایلیا هم مثل ویانا به عهده مامانم افتاد ...
20 تير 1391

اولین اردو رفتن دوقلوها بدون حضور مامان و مامانی

دیروز دوقلوها برای اولین بار توسط مهد کودک بدون حضور من و یا حتی مامانیشون به پارک ترافیک واقع در میدان پونک رفتند برای ما قبول کَردنَش سخت بود چون سری قبل وقتی از طرف مهد به پارک پردیسان رفته بودند مامانیشون همراهشان بود ولی این بار بتنهایی بهمراه مربیشان و مدیر مهد کودک رفتند چون مهد بدون حضور اولیاء این اردو را برگزار کرده بود برای من تجربه خوبی بود تا بتوانم با بعضی ترسها و نگرانیهایم مبارزه کنم خلاصه رفتند و صحیح و سالم برگشتند خیلی هم به هر دوتاشون خوش گذشته بود ...
22 خرداد 1391