ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

ایلیا و ویانا

ایلیای دو سال و 4 ماهه

عزیزهای دل مامان روز به روز بیشتر خوش زبانی میکنند: میخوام بجوَم من ذرت میخوام آجی بر نداره چاقوِ ،دستم زخم نشه بابا اَحید کجا رفته ، ماموریَت ، شیاز یعنی شیراز نریزه از دستم - نیفتم - مامان کجا رفتی آجی بردارم آره مال من اِلفِل بریزم نخوریها یعنی فلفل بریزم شکمم باد کرد میخوام صبونه درست کن یعنی صبحانه بریم استخر توپ ، تیاژه یعنی تیراژه بابا کُتُرُل بده من ماشین گنده راه ببرم یعنی کنترل ماشین ایانا کجایی، اتاقی، بریم آب بازی یعنی ویانا آقای دامداری شما نمیخواد پیاده شی یعنی نامداری قبلا میگفت نامدایی من نازدونه هستم ویانا شاهدونه باشه آجی تو لخت شدی موتور سوار بشم برم پیش آقا پلیسِ...
21 خرداد 1391

اولین شب خوابیدن ویانا بدون ایلیا و مامان در خرداد 91

ما شنبه شب با بچه ها به استخر توپ تیراژه رفتیم و بعد از کلی بازی موقع برگشتن به خانه سر راه ویانا را به درخواست خودش و مامانیش بُردیم خانه مامانم که شب آنجا بخوابد و فردا هم آنجا باشد و قرار شد ما فردا از فرصت تنها بودن ایلیا استفاده کنیم و به کارهای خانه برسیم خلاصه باز هم دَم در خانه مامانی به ویانا گفتم شب میخوابی من میرم خانه ،گفت : بله ، من فکر نمیکردم بدون بهانه گیری بخوابد ولی خوابیده بود و فردا هم کلی با خاله و داییش و باباییش بازی کرده بود و کلی لاک زده بود و ظهر هم با مامانیش خوابیده بود که مامانم میگفت وقتی از خواب بلند شده بود بهانه تو را گرفت و وقتی با هم رفتیم خانه مامان بزرگ دوباره یادش رفت و آنجا هم ک...
16 خرداد 1391

شما یادتون نمیادها

***خاطرات روزهای کودکی ما مامان و باباها ..شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم ..شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه ..شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد ..شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه&helli...
16 خرداد 1391

تولد مامی ملیکا

پنجشنبه ١١ خرداد تولد مامان دوقلوها بود ویانا و ایلیا صبح که از خواب بلند شدند با همراهی بابا وحید تولدم را تبریک گفتند و پریدند در بغلم : مامی ملیکا تولدت مبارک شب قبل از تولدم هم خیلی برایم لذت بخش بود چون خواهرم مونا با فرستادن کیک به همراه کارت تبریک و شمعی که به آن چسبیده بود به محل کار من، کاملأ من را سورپریز کرد و من از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم بهمراه همکاران تولدم را جشن گرفتم و همه کار بسیار زیبای خواهرم را تحسین میکردند هر کسی هم که تماس میگرفت و تولد من را تبریک میگفت هر دوی آنها میگفتند که امروز تولد مامانم است از طرف مهد هم برای تولد مامانشون کارت فرستادند و با SMS تبریک گفتند...
13 خرداد 1391

آموزشهای ماه اول مهد کودک

الان یک ماه است که ایلیا و ویانا به مهد کودک میروند ولی هنوز این پسر کوچولوی مامان به جای صبحها، بعد از ظهرها که من را میبیند بغض و گریه میکند نمیدونم از خوشحالیش است یا دلیل دیگه ای دارد؟ (ویانا و ایلیا طبق سنشان باید در کلاس نوپا بودند ولی چون هم پوشکی نبودند و هم خوب صحبت میکردند یک کلاس بالاتر و در کلاس نوبابه یعنی کلاس خاله عادله رفتند) اما در کل ویانا و ایلیا در اولین ماه مهد کودکشان شعرهای زیادی یاد گرفته اند که بخوانند به نامهای : شعر مامان جونم مامان زیبا ، بابام میاد در میزنه ، شیر بخور مفیده عروسک من ،من یک گل قشنگم ، زاغی کجایی همچنین ماههای فصل بهار را نام میبرند اَورد...
3 خرداد 1391

اولین اردوی یک روزه دوقلوها در مهد کودک

دیروز دوقلوهای من برای اولین بار از طرف مهد کودک همراه با مامانی و مربیان مهد به پارک پردیسان رفتند و از باغ وحش آنجا دیدن کردند مربیشون می گفت طبق معمول ویانا همینطوری به مامانیش چسبیده بود و مامانی فرشته می گفت ایلیا طبق معمول یکدفعه در می رفت و بدو بدو می کرد از مربیش خواسته بود که خیلی بیشتر مواظبش باشد جوجه های من خیلی خوشحال بودند چون هم سوار اتوبوس شده بودند و هم پارک رفته بودند و کلی بازی کرده بودند خلاصه تجربه خوبی برایشان بود مامانی هم کلی با نوه هاش حال کرده بود خدا را شکر ، امیدوارم همیشه دل همه بچه ها خوش باشد                  ...
18 ارديبهشت 1391

ایلیا در 2 سال و سه ماهگی

جملات ایلیا وقتی داره کم کم بزرگ میشه حال شما خوبه عیدتون مبارک باشه قربونتون بشم مامان جون ایوان خودم را بده آب بخورم یعنی لیوان خودم مامان یه کوچولو بخورم ،نه میخوام بزرگ بخورم عادله جون بادکنکِ ، کمک کنم کیفم بده خودم بیارم پاکینگ بریم بازی کنم یعنی پارکینگ بریم هنوز هم میگه شُباله بزنم یعنی رُژ لب بزنم حوله بده دستم خشک کنم مامانی { قامت ببند الله اکبر الله اکبر اشهد ان لا الا ... }و بقیه اش را به زبان خودش میخواند مامان موهای منم دُم اسبی ببند من گفتم چند تا ماشین گنده کامیون ، اتوبوس و .. آقای نامدایی میریم خونه ما(یعنی آقای نامداری) کُنتُلُلِ ماشینم کجاست یعنی کنترل ماشینم باب...
18 ارديبهشت 1391