ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

ایلیا و ویانا

یادگرفتن کلمات جدید

( تغییرات در ایلیا از نیمه ماه آبان تا پنجم آذر ماه ) ایلیای مامان تقریبا دیگه سعی میکنه اکثر کلماتی را که یاد گرفته با آنها جمله بگه و خودش برای خودش اتفاقات را تعریف میکنه مثلا چند روز پیش یکدفعه گفت آجی بُلَن شو یعنی آبجی بلند شو کلمات جدید :  شام - پیچ پیچی - معجون - عسل - کجا - ساعت - دُم - سبد - آمل آساسور  یعنی آسانسور تُشی  یعنی تُرشی آتین یعنی آرتین آشام یعنی آرشام شب بِخر یعنی شب بخیر دشویی یعنی دستشویی شاپو یعنی شامپو صابو یعنی صابون پاسیل یعنی پاستیل   پِسَ یعنی پسر دمایی یعنی دمپایی آبالو یعنی آلب...
6 آذر 1390

گرفته شدن حال مامان ملیکا

دوشنبه هفته پیش مامانی بچه ها به من گفته بودند که یکمی زودتر بیا تا من به موقع به کلاس قرانم برسم ولی متاسفانه برای من در محل کار کاری پیش آمد و من تازه دیرتر از همیشه رسیدم درست همان روز هم مامانی خسته و بی حال هم بود که بعدا فهمیدم از صبح حالش بد بوده ولی به من نگفته خلاصه مامانی فرشته دیگه نرسید به کلاسش بره و من خیلی ناراحت شدم خودش هم که مریض بود از اون طرف هم حالش گرفته شد حالا مامانی تصمیم گرفته دیگه بعد از ظهر ها هم که 2روز در هفته بود دیگه کلاس نره چون میگه هم باید شما با عجله بیایی و هم من با عجله برم آخه الان تقریبا از اول مهر ماه حدود 2 ماه که دیگه مامانی به تنهایی از دوقلوها نگهداری میکنه و همین که مامانی از کل...
30 آبان 1390

یکسری از شیرین کاری های ایلیا تا قبل از دو سالگی

ایلیا کوچولو سوار موتوری که داییش برای تولد یکسالگیشان هدیه داده   هندوانه خوردن ایلیا در هفت ماهگی (تمام سر و صورتش را هندوانه ای کرده)   وقتی ایلیا خان پشت ماشین داییش برای اولین بار رانندگی میکند   مدلهای خواب ایلیا ،معلوم نیست با فکر خوابیده یا کاملا ریلکس خوابیده   چهره ایلیا وقتی یواشکی سراغ کمدش میرود و داخلش مینشیند ایلیا خانه مامان بزرگ مامانش مشغول تلفن صحبت کردن ایلیا آماده پشتک زدن شده و دوست داره نگاهش کنیم ایلیا در حال بوس کردن نان است چون میداند نان چه ارزشی دارد وقتی ایلیا پایه های جعبه ابزارش را با پیچ نصب میکند ایلیا ...
29 آبان 1390

بازدید از نمایشگاه کتاب و اسباب بازی کودک

ما روز پنج شنبه همراه با دوقلوها به نمایشگاه کتاب و اسباب بازی کودکان رفتیم آنجا ویانا و ایلیا کلی خرید کردند و از آنها در غرفه عمو پورنگ عکس گرفتند تا در DVD های عمو پورنگ از عکس بچه ها استفاده کنند برنامه زنده ایی هم اجرا شد خلاصه به ما هم به خاطر بچه ها خوش گذشت   ...
29 آبان 1390

عید سعید غدیر خم

سلام ایلیای مامان دیروز عید سعید غدیر خم بود این عید ،عید بزرگی برای شیعیان است در این عید حضرت محمد (ص) ،حضرت علی (ع) را به جانشینی خودش بر می گزیند به همین دلیل به این عید ،عید ولایت هم می گویند درواقع این عید ، عید تمام آنهایی است که سید هستند و جدشان به حضرت علی (ع) بر می گردد پسرم شما و خواهرت هم از طرف مادری سید هستید چون بابایی شما سید است من و دایی علی و خاله مونا هم جزء سادات هستیم و جد پدریمان به حسینی ها برمی گردد مامان بزرگ و بابابزرگ مامان ملیکا که خدا رحمتشان کند هر دو سید حسینی بودند در این روز همه به دیدن سیدها میروند و از آنها عیدی می گیرند  عزیزهای مامان عیدتون مبارک باشه م...
25 آبان 1390

پیک نیک رفتن دوقلوها

رفتیم به پارک در بهار 89 تقریبا 6 ماهگی بفرمایید شما هم سیب بخورید ما رفتیم پارک باز هم رفتیم به پارک در تابستان 89 تقریبا 8 ماهگی   رفتیم سیزده بدر در بهار 90 تقریبا یک سالگی اگر چشمهای شما هم موقع آفتاب اذیت میشود لطفآ مثل ما  عینک آفتابیتون را بزنید  ...
23 آبان 1390

بارش برف و کلمه ها تازه بچه ها

پسرم سه شنبه هفته پیش بود که هوا یکدفعه خیلی سرد شد و از آسمان برف آمد طوری که همه جا سفید شده بود شما و داداشت هم از پنجره بیرون را تماشا میکردید و وقتی بارش برف و باران را می دیدید کیف میکردید  کلمه های شما تقریبا" در سن ٢١ و نیم ماهگی: چایی - دارو - ماه -  آقا جون  - مرسی - اُتاق  - ماشین - بزرگ - سی دی - پلو -  ماهی  بَف یعنی برف باون یعنی بارون شَبَت یعنی شربت نبا یعنی نبات آماس یعنی آدامس دشویی یعنی دستشویی اُغالی یعنی الاغی شَوار یعنی شلوار غوغ یعنی دوغ مَمک یعنی نمک دَنون یعنی دندون قُقان یعنی قرآن آباجی یعنی آبجی ...
23 آبان 1390