ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه سن داره

ایلیا و ویانا

ایلیا و ویانا با الاغی

چند شپ پیش دایی دوقلوها به بابا وحید و من گفته بود می خواد برای بچه ها از این الاغهای بزرگ که مثل گهواره تکان می خورد و بچه ها می توانند روی آن سوار شوند را بگیره ولی ما در حالی که ازش تشکر میکردیم باهاش مخالفت کردیم که نگیرد ولی پریشب دایی آن را خریده بود و بعداز ظهر وقتی از سر کار برمی گشت برای بچه ها به خانه آورد آخه دلش می خواد این بچه ها همه چی داشته باشند دوقلوها از دایی به خاطر هدیه قشنگش تشکر کردند و خیلی خوشحال شدند حالا ایلیا همش گوشهاشو میکشه و راه میره میگه دایی دایی و همش دلش میخواد با موبایل با داییش صحبت کنه بگه قاقا بخر .....         .    ...
21 تير 1390

ولادت حضرت امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس (ع)

ایلیا جان دیروز روز ولادت حضرت امام حسین(ع) بود عزیزم ما به نیت آقا امام حسین اسمی که در گوش شما صدا کردیم حسین است امیدوارم خود امام حسین نگهدار دوقلوهای من باشد امروز هم ولادت حضرت ابوالفضل العباس است امیدوارم همانطوری که این دو عزیز شماها را به ما دادند  خودشان هم به شماها سلامتی و عمر با عزت همراه با موفقیت دهند عیدتان مبارک  ...
15 تير 1390

ایلیا و ویانا هنگام اذان

آخر هفته پیش که برای ولیمه مکه پدر بزرگ باباشون به کرج رفته بودیم بعد از ظهر آنروز من و بابا و عمشون به یک پاساژ رفتیم داخل پاساژ بودیم که صدای اذان بلند شد همان موقع اول ایلیا بلافاصله سجده کرد و ویانا هم که داشت شیر مامانش را می خورد من را رها کرد و رفت روی زمین سجده کرد نمی دونید وقتی هر دو با صدای اذان شروع به نماز خواندن کردند چه لذتی داشت فقط من نگران کثیفی زمین بودم و یا اینکه خدایی نکرده سرشان محکم به زمین بخوره چون هر کاری هم می کردیم بلندشان کنیم نمی گذاشتند تا موقعی که اذان تمام شد بعد خودشان بلند شدند درست مثل عربهای مسلمان موقع اذان نماز می خوانند ایلیا و ویانا به صدای اذان از موقعی که در شکم مامانشون ب...
13 تير 1390

اولین خاطره حاملگی

ایلیای مامان وقتی من متوجه شدم دوقلو باردار هستم خیلی خوشحال شدم در سونوگرافی دوم جنسیت شماها معلوم میشد که من و بابا و مامانی رفتیم برای سونوگرافی بیمارستان مهر من آن موقع شماها را تقریبا سه ماهه باردار بودم بعد از آنهمه انتظار نوبت ما شد بریم داخل پیش خانم دکتر الماسیان(خواهر خانم دکتر اقصی بود) دل تو دلمان نبود وقتی خانم دکتر شروع کرد گفت اولیش پسره نمی دونید ما چقدر ذوق کردیم و گریه می کردیم مامانی همش اشک می ریخت و دعا میکرد و بابا وحید در حالی که فیلمبرداری می کرد ذوقش را هم نشان می داد و می گفت دومی هم خدا کنه دختر باشه خودم هم دل تو دلم نبود که دومی دختر باشه ولی باز هم می گفتم هرچی هست سالم باشه همان موقع خا...
7 تير 1390